این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی میکند. زندگی بسیار مرفهای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسیهایش حتی خواب آن را هم نمیدیدند!
همهی ما میخواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس میخواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباسهای بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفشهای تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را میخواهیم، میخواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچههایمان از زیباترین و بهترین بچههای مدرسه خود باشند. میخواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان میخواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی “موفقیت” بشناسند.
اما دکترِ داستانِ ما روحیهاش با این قیاسها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً “متفاوتی” بود.
او میخواست یک زندگی “معمولی” داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند. هنگامی که همکلاسیهایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمرهای بالاتر، او تنها ۲ یا ۳ ساعت مطالعه میکرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو میرفت و عقیده داشت که نمیتواند برای چند نمره اضافی خواب خود را “فدا” کند.
